خدایا ، اگر خوابم بیدارم کن و اگر خزانم ، بهارم کن . اگر در هزار توی شب گم شده ام ، جاده صبح را نشانم بده و اگر از تو دور مانده ام در نزدیکی دستان گرم خود مکانم بده !
خدایا ، اگر تو روبروی من ندرخشی ، هیچ یک از پنجره های جهان را باز نخواهم کرد و اگر تو به رویم لبخند نزنی ، شکوه ها و گلایه هایم را آغاز نخواهم کرد.
خدایا ، از عقربه های ساعت گله دارم که زمان را با خود بردند و مرا میان زمین و آسمان بلاتکلیف گذاشتند . از روزگار گله دارم که هیچ گاه دست مرا به گرمی نفشرد و پیوسته مرا به سایه ها سپرد . از خودم گله دارم که هرگز پاهایم را به دوردستها نفرستادم و قلب فرسوده ام را زیر باران تند بهاری نشستم .
خدایا ، کاش حرف عاشقانه ای بودم و دهان به دهان می گشتم . کاش شاخه ای سرسبز بودم و پرنده های فقیر بر شانه ام می نشستند . کاش نرده ای بودم و مسافران خسته به من تکیه می دادند . کاش پشت پرده شب پنهان نمی شدم . کاش اینچنین و آنچنان نمی شدم . کاش وقتی باران می بارید به خیابان می رفتم تا ناخنهایم شکوفه بدهند .
خدایا ، این پوست را که تو را دوست دارد ، چگونه از خود جدا کنم ؟ اشکهایم را که تو در قطره قطره آن پیدایی ، چگونه در دستمالی کهنه بپیچم و در صندوق بگذارم ؟ غمهای مقدسم را که اصل و نصب آنها به تو می رسد ، چگونه از یاد ببرم ؟
خدایا ، امروز که پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن فرشتگان ندارم ، امیدم به توست . پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفتر های دیروزم را ورق بزنی ، دوستم داشته باش...
می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هصداباشم
می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند
بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند
شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند
اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!
منکر نخواهند شد
من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من! .
گفتگو با خدا
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو ميكنم خدا پرسيد پس تو مي خواي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم اگر وقت داريد، خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است پرسيدم: چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكيشان اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند وعجله دارند كه بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو ميكنند باز كودك شوند، اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند وبعد پولشان را از دست ميدهند تا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند! اينكه با اضطراب به آينده مينگرند و حال خويش را فراموش ميكنند. بنابراين: نه در حال زندگي ميكنند نه در آينده !اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند، و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستند ! دستهاي خدا دستهايم را گرفت مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان ولّي مي خواهي كدام درسهاي زندگي را آدميان بياموزند:گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشند! همه ي كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشندبياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنندبياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول ميكشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم !بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند ، بلكه خود را نيز بايد ببخشندمن با خضوع گفتم از شما به خاطر اين گفتگو سپاس گذارم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به بندگانت بگوييد؟ خداوند لبخند زد و گفت:فقط اينكه بدانيد من اينجا هستم هميشه
بهش قول دادم حتی اگر دل بی قرارم در حسرت آرزویی بال بال می زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می زد باتمام وجودم بدون ذره ای تردید،اول بگم اجازه،خدایا تو اجازه میدی؟تو صلاح می دونی؟اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی شه؛می دونم آخه تو دوستم داری وهمیشه برام بهترین ها رو خواستی؛اعتراف می کنم.قول وعمل بهش مثل به زبون آوردنش کار ساده ای نیست.واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم:من فقط یه بنده ام،چیزهایی هست که تو می دونی و من هیچ وقت نمی دونستم وشاید هیچ وقت هم نفهمم.اتفاقاتی می افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست.چشم های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست،نیست ؛دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمونه و اسراری هست که شاید دونستنش ،فهمیدنش ،تو ظرف ادراک من نگنجد.اینو تو می دونی .پس واسه لحظه های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش.منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهرا همه چیز عذاب آور و دشوار باشه.
چقدر از بزرگواریت شرمنده ام که منو در تموم لحظه های ناشکریم،توی تموم لحظه های بی صبریم بامحبت تحملم کردی.نه تنبیهم کردی نه حتی ذره ای محبتت رو از من دریغ کردی .توی تنهاترین لحظات تنهاییم ،درست تو لحظه هایی که فکر می کردم هیچ کس نیست ،اون موقع که به این حس می رسیدم که چقدر تنهام،واسم نشونه می فرستادی که :من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات همراهتم.من تنها بنده تو نبودم اما تو تنها الهه ی من بودی.یه لحظه هم تنها رهام نکردی.تو تنهاترین و محکم ترین قوت قلبم هستی.تو طوفانهای زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی.تو از من به من نزدیکتر بودی .موندم که چطور گاهی اوقات چشم های غافلم ندیدت.اماتو هیچ وقت حتی لحظه ای منو ترک نکردی.روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی.منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ،اما دلم به بزرگی بی حد تو خوشه و پشتم به کمک های تو گرم.از تو سپاس گذارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی.تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی.تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می کنه غصه هامو می شوره و دلشکستگیهامو ترمیم می کنه؛چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست.هر وقت خواستم ببینمت ،بی درنگ بامهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی که کنهکارم. حذفم نکردی.من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم وتو همیشه بادست پر روانه ام کردی.هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی که انگار مدتهاست منتظرم بودی.هر وقت ندونسته از بی راه سر درآوردم خودت منو صدا کردی ،گاهی باتلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی.اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی بابزرگواری آبروم رو حفظ کردی.تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده.به من از صفات و ذاتت چیزهایی ببخش تاجسم خاکی من به روح آسمونی حتی اگه شده یک سر سوزن نزدیک تر بشه.
ای نازنین خدای!
گمگشته ام توبودی و کردم چو دیده باز
دیدم به آسمان و زمین و به بام ودر
تابنده نور توست هرجاظهور توست
دیدم به هیچ نقطه تهی نیست جای تو
خوش می درخشد از همه سو جلوه های تو
ای مبدا وجود!
از کثرت ظهور نهان شد که کیستی
از هرچه ظاهر است تویی آشکارتر مستور نیستی
نزدیکتر ز من به منی دور نیستی
تو آشکاره ای .من زین میان گمم
کور ار نبیند این گنه آفتاب نیست
نقص از من است ورنه رخت را حجاب نیست
ای مهربان خدای!
در قلب من تبی است گدازان و دردناک
احساس می کنم که به کانون جان من
سوزنده آتشی است که سر می کشد به اوج
احساس می کنم عطشی مست و بی قرار
اندر فضای حستی من می دود چو موج
این سوز عشق توست-در من چوجان نهان
احساس می کنم درمان نسازد این تب من جز دوای تو
زائل نسازد این عطش الا لقای تو
ای نازنین خدای!
احساس می کنم خلئی در وجود خویش
کان را نمی برد ز میان جز پرستشت
ای مهربان خدای!
احساس می کنم که بود در سرشت من
سوزنده یک نیاز
داغ نیاز را نزداید ز سینه ام
جز لذت پرستش و جز نشئه ی وصال تو
مخموری مرا بجز این می علاج نیست
مطلب عیان بود-به بیان احتیاج نیست
ای نازنین خدای!
تو راز جان ومایه ی سرمستی منی
تو هستی منی
در عمق فکر وپرده ی جانم تویی،تویی
آرام دل فروغ روانم تویی،تویی
هرجانگاه می دود آنجانشان توست
روشنگر وجود رخ دلستان توست
سرود سحر-حجت الاسلام بهجتی شفق
برای یارانی که دل ما راشکستند ؛مهربانی!
برای عزیزانی که روح مارا آزردند بخشش!
و برای خویشتن خویش آگاهی ؛عشق،عشق،عشق،
می طلبیم.آمین
برگرفته از کتاب: لطفاگوسفند نباشید
خوشاآنان که باعزت ز گیتی بساط خویش بر چیدندورفتند
ز کالاهای این آشفته بازار محبت را پسندیدند ورفتند
خوشاآنان که در میزان وجدان حساب خویش سنجیدندورفتند
نگردیدند هرگز گرد باطل حقیقت را پسندیدندورفتند
خوشاآنان که براین عرصه خاک چوخورشیدی درخشیدندورفتند
خوشاآنان که از پیمانه ی دوست شراب عشق نوشیدندورفتند
خوشاآنان که باایمان واخلاص حریم دوست بوسیدندورفتند
خوش آنان که در راه عدالت به خون خویش غلتیدندورفتند
خوشا آنان که بذر آدمیت در این ویرانه پاشیدندورفتند
چو نخل بارور بر تنگدستان ثمر دادندوبخشیدندورفتند
ز جزر ومد این گرداب هایل سبکباران نترسیدندورفتند
خوشاآنان که پا در وادی حق نهادندو نلغزیدندو رفتند
ز تقوا جامه در بر کن که پاکان ز تقواجامه پوشیدندورفتند
مشو غافل که پاداش بدونیک زگیتی رفتگان دیدندورفتند
خوشاآنان که بار دوستی را کشیدندونرنجیدندورفتند
(رسا)در راه خدمت باش کوشا خوشاآنان که کوشیدندورفتند
سحری بانظر لطف تو بیدار شوم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان
تاکه همسفره ی تو لحظه ی افطار شوم

هماناخدای سبحان وبزرگ ،یادخود را روشنی بخش دل هاقرار داد،تاگوش پس از ناشنوایی
بشنود،وچشم پس ازکم نوری بنگرد،وانسان پس از دشمنی رام گردد.خداوند که نعمتهای
او گرانقدر است ،در دوره های مختلف روزگار،ودر دوران جدایی از رسالت ((آمدن پیامبری
پس از پیامبر دیگر))بندگانی داشته که با آنان در گوش جانشان زمزمه می کرد.ودر درون
عقلشان با آنان سخن می گفت.آنان چراغ هدایت رابا نور بیداری ،درگوش هاودیده ها ودلها
بر می افروختند،روزهای خدایی را به یاد می آوردند ومردم را از بزرگی خدا می ترساندند
آنان نشانه های روشن خدا در بیابان هایند.آن راکه راه میانه در پیش گرفت ،می ستودند،
و به رستگاری بشارت می دادند.و روش آن راکه به جانب چپ یا راست کشانده می شد
زشت می شمردند،واز نابودی هشدار می دادند.همچنان چراغ تاریکی ها،و راهنمای
پرتگاه ها بودند.