تبليغاتX
نازنین خدای
پله پله تا ملاقات خدا
دختران بهاری! در این شماره به جای مطالعه گفتگو با یک دختر غیر ایرانی در ستون «دختران دنیا»، سرنوشت یک دختر آمریکایی را از زبان دختری ایرانی‏الاصل می‏خوانید. «فاطمه فلاحتی» که 16 سال دارد در شهر سن‏خوزه آمریکا زندگی می‏کند و با تعالیم اسلام آشناست. وی سرگذشت خود و دوستش را برای خانم «نیره شکرانی» مبلّغ و مدرس دانشگاه که برای تبلیغ به شهر سن‏خوزه رفته بود، ایمیل کرده و ایشان نیز جهت استفاده دختران جوان از این ماجرا، آن را در اختیار دفتر مجله قرار داده است. 

با هم نامه خلاصه شده فاطمه را می‏خوانیم با این امید که نور ایمان بیش از گذشته در دل دختران جوان ایرانی و غیر ایرانی جویای حقیقت بتابد. 

"... یک سال پیش در مهمانی دخترانه‏ای، ناخواسته توجه دختری را به خود جلب کردم، دختری که از حقیقت دور بود و ناآگاهانه تشنه فساد و فحشا. وی که 20 سال بیشتر نداشت هم‏جنس‏بازی را آزاد می‏دانست و از عواقب آن بیمی نداشت.

بغض گلویم را گرفته بود. دلم می‏خواست ناپدید شوم. نمی‏توانستم باور کنم که چطور با وجود حجابی که داشتم نتوانسته بودم ارزش واقعی خودم را نشان دهم. 

کریستینا در خانواده‏ای بسیار ثروتمند و مذهبی به دنیا آمده بود، اما بر خلاف خانواده‏اش توجهی به دین مسیحیت نداشت. وی با نیت پلید خود هر روز در مدرسه تعقیبم می‏کرد و مرا با حرف‏ها و حرکاتش آزار می‏داد. تا اینکه یک روز به شدت گریه کردم و از خدا کمک خواستم. گریه‏ام نه تنها برای خودم و ناراحتی روحی‏ام و رفت و آمد او بود، بلکه به حال جامعه آمریکا و جوانان افسوس می‏خوردم. 

از کودکی شعری می‏دانستم با این آهنگ که: 

قرآن که کلام آسمانیست 

روشنگر راه زندگانیست 

قرآن که نشان دهد ره راست 

برنامه زندگانی ماست 

دو رکعتی نماز خواندم. می‏دانستم همان طور که در نماز من با خدا حرف می‏زنم، در قرآن نیز او با من سخن می‏گوید پس به قرآن رجوع کردم. آیه قرآن مرا بر آن داشت که به آن دختر کمک کنم. آیه دستور هدایت به دیگران را می‏داد. من که همیشه می‏ترسیدم مبادا فسادهای آمریکا مرا در خود غرق کند، از خدا خواستم که بتوانم با فهم اندک خودم به کریستینا کمک کنم طوری که او نتواند بر من تأثیری بگذارد.ابتدا از طریق ایمیل شروع به ایجاد ارتباط با وی کردم اما او نه تنها حاضر نبود حرف‏هایم را گوش کند بلکه به دین نیز ناسزا می‏گفت طوری که مرا هم ناامیدتر از همیشه می‏کرد. اما چون قبلاً در جایی خوانده بودم «هر چند شخصی گناهکار باشد، در قلبش روزنه‏ای از پاکی وجود دارد. بایستی آن را پیدا کرد و رشدش داد تا میوه دهد» پس روزها و روزها سعی کردم تا با آسان‏ترین نصیحت‏ها بتوانم قلب کریستینا را روشن کنم. پس از سه ماه و اندی که از طریق ایمیل با کریستینا در ارتباط بودم شاهد تغییراتی کوچک در وی شدم و فهمیدم که همه و همه حاصل دعاهای من و کمک پروردگار بوده است. آن شعله کوچک در اعماق دل تاریک او داشت روشن و روشن‏تر می‏شد.برای کریستینا داستان اسکندر مقدونی را تعریف کرده بودم. شخصی که سعی داشت دنیا را به سلطه خود در بیاورد. قصه این بود که روزی اسکندر[؟!] در بیابانی به ارتش خود دستور توقف داد و گفت هر کس سنگ‏های بیابان را بردارد پشیمان می‏شود و هر کس هم که برندارد باز پشیمان می‏شود. عده‏ای کمی سنگ برداشتند و عده‏ای برنداشتند. از صحرا که خارج شدند سنگ‏ها طلا شد. آنها که سنگ برداشته بودند پشیمان بودند که چرا بیشتر برنداشته‏اند و آنهایی که سنگ نداشتند پشیمان بودند که چرا سنگ‏ها را جمع نکرده‏اند که اسکندر گفت دنیا همین است هر چه سود کنی کم کرده‏ای و اگر هیچ نکنی پشیمان می‏شوی. 

گویا این قصه خیلی روی کریستینا تأثیر گذاشته بود طوری که روز بعدش در مدرسه سخت متعجب و خوشحال شدم چون او گفت متوجه کارهای بدش شده و تصمیم دارد آنها را کنار بگذارد و من باید کمکش کنم که الکل را هم ترک کند. من هم گفتم کسی نیستم جز بنده خدا و او باید از پروردگار کمک بخواهد.چند روز بعد ایمیلی از او به دستم رسید که خانواده‏اش از تغییر رفتار او بسیار خوشحال هستند و هر چند ترک آن اعمال برایش بسیار سخت و دشوار و کشنده است ولی او تصمیمش را گرفته است. من که خود شاهد رنج و تلاش کریستینا در ترک مواد مخدر بودم به او گفتم شعری از زبان خدا هست که: 

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت 

تو نامه توبه را بنویس امضا کردنش با من 

به کریستینا گفتم من به وسیله اطلاعاتم از قرآن و زندگی ائمه اطهار(ع) و کتاب‏های دینی کم کم توانستم به او کمک کنم. حتی سؤال‏هایی هم برای خودم پیش می‏آمد که با مطالعه آنها را برطرف می‏کردم.حرف‏های کریستینا هم هرگز از یادم نمی‏رود که می‏گفت: «اسلام منطق است، قرآن منطق است، برای همین قابل قبول و قابل فهم بود ...» هر روز به وسیله ایمیل و با کلی تحقیق به سؤالات وی جواب می‏دادم، حتی وقتی دیدم علاقه‏مند به خواندن قرآن است برایش قرآنی با ترجمه انگلیسی گرفتم. او در آن زمان مشروب را هم ترک کرده بود. تا اینکه روزی او به من گفت: «می‏خواهم مسلمان شوم. فاطمه کمکم کن.» باورش غیر ممکن بود. اشک‏هایم سرازیر بود. طوفانی از عشق به اسلام بدنم را سرد کرده بود و مرا می‏لرزاند. سرگیجه داشتم. انگار در دنیا نبودم. احساس می‏کردم تمام سلول‏های بدنم گریه می‏کنند؛ گریه‏ای از عشق، از زیبایی ایمان. تمام سختی‏های آن چند ماه برایم خاطره‏ای زیبا شد. در آن لحظه یکی از زیباترین و بزرگ‏ترین هدیه‏ها را از خداوند گرفته بودم، خبر مسلمان شدن کریستینا. او که از گذشته‏اش خجالت می‏کشید مخفیانه توسط یک روحانی قرآن خواندن را یاد گرفت تا کسی از گذشته‏اش مطلع نشود. دوستی ما طوری بود که ابتدا حتی در مدرسه و خانواده کسی نمی‏دانست ما با هم دوست شده‏ایم. وقتی کریستینا مسلمان شد، بستنی دلخواهش را همراه با یک کارت‏پستال و کتاب «چرا و چگونه نماز می‏خوانیم» به زبان انگلیسی، به او هدیه دادم و برای اولین بار همدیگر را در آغوش گرفتیم. این در نظر من یک معجزه بود. او از نمازش غافل نمی‏شد و روز به روز آرام‏تر و نورانی‏تر می‏شد.یک روز در کتابخانه مدرسه با هم نماز خواندیم و او به من گفت در ظلمات بودم و به نور دعوت شدم.

پس از مدتی شروع به صحبت در مورد امامان کردم. از پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) و خانم فاطمه زهرا(س) برایش گفتم و از دیگر امامان. به او گفتم حضرت فاطمه باید الگوی ما مسلمانان باشد و او قبول کرد. حتی بعدها به من گفت که با شنیدن داستان ائمه آنها را باور می‏کند ولی نمی‏داند چرا دیگران مثل او با این داستان‏های دینی و ائمه، ایمان نمی‏آورند. 

بعد از مدتی کریستینا برای اولین بار با روسری و لباس پوشیده به دیدنم آمد. او حجاب را برگزیده بود. به خودش می‏بالید و همین امر مرا هم خوشحال می‏کرد. چون که بالاخره فهمیدم حجاب من توانسته روی او تأثیر بگذارد. او درک کرده بود که هیچ خوشی لذت‏بخش‏تر از عشق به خدا نیست و بقیه عشق‏ها کاذب و فانی است. او هم قبول داشت که ما کاسه‏های کوچک خود را زیر آبشار الهی می‏گیریم ولی چون این آبشار بسیار قوی است و ما ناتوان از پر کردن کاسه‏هایمان، لذا ائمه(ع) نعمت را در خود جمع می‏کنند و ما از آب آن آبشار توسط آنها که واسطه بین ما و خدا هستند سیراب می‏شویم. 

... کریستینا به واسطه علاقه‏ای که به فاطمه زهرا(س) پیدا کرده بود گفت که می‏خواهد اسمش را عوض کند. از من پرسید معنی اسمم چیست و من گفتم: «بریده از آتش» و او که شدیدا منقلب شده بود گفت می‏خواهد اسمش را بگذارد فاطمه. آن روز از خوشحالی دست مادرم را بوسیدم که چنین اسم زیبایی را برایم انتخاب کرده بود هر چند لایقش نبودم. کریستینا حتی در شناسنامه هم اسمش را به فاطمه تغییر داد و به من ثابت شد که دانه دل او میوه داده است.

تقریبا یک سالی از اول آشنایی ما می‏گذشت که کریستینا خبر بدی به من داد. او مدت‏ها مبتلا به سرطان خون بود ولی خودش نمی‏دانست. یک دکتر و پرستار خصوصی در خانه از او مراقبت می‏کردند ولی می‏گفتند وی چند ماه بیشتر زنده نمی‏ماند. خانواده فاطمه از اینکه دخترشان به واسطه من مسلمان شده بود روی خوشی به من نشان نمی‏دادند و من نمی‏توانستم او را ببینم تا اینکه روز اول ماه محرم خبر دادند که فاطمه مرد. هر چند نمی‏دانم او را کجا دفن کرده‏اند اما خاطره‏اش برای من زنده است 

فاطمه نه تنها خودش رشد کرد بلکه باعث رشد من هم شد تا اینکه بعد از مدتی یک ایمیل از برادر سی و چند ساله‏اش به اسم مایک به دستم رسید:«... دلیل اینکه تصمیم گرفتم برای شما ایمیل بفرستم به خاطر خواهرم است. ابتدا از رفتار بد مادرم از شما معذرت می‏خواهم. از وقتی خواهرم مرده، او حال خوبی ندارد. شما کی هستید؟ از کجا آمده‏اید؟ ائمه چه کسانی هستند؟ آنان فرشته هستند و یا انسان، شاید هم هر چیزی دیگر. در باره خانم فاطمه به من بگویید. او چه کسی است؟ من دارم گریه می‏کنم تا نشان دهم چقدر خوشحال هستم. خواهرم را به عنوان یک مسلمان در جایی که نمی‏خواست کسی از آن مطلع شود دفن کردیم. او می‏گفت فاطمه، فرشته نجات من است از طرف خدا. دیشب خوابش را دیدم. خوشحال بود. من صدایش کردم کریستینا و او گفت: "نام من فاطمه است، همان خانمی که دست مرا گرفت." او به من گفت شما روز قیامت از ائمه پاداش می‏گیرید و استحقاق نام خانم فاطمه زهرا را دارید. خواهرم گفت که ایمان بیاورم. وقتی بیدار شدم می‏لرزیدم ولی احساس خوبی داشتم.

وقتی زنده بود به من می‏گفت شما فرشته هستید هر چند شما به او التماس می‏کنید که به شما فرشته نگوید چون فرد کاملی نیستید و ناراحت می‏شوید.

... تصمیم گرفته‏ام که به میشیگان بروم و در آنجا دور از خانواده‏ام مسلمان شوم. شما یک نسل را تغییر دادید چون بعد از من همسر و بچه‏هایم حتما مسلمان می‏شوند و نوه‏هایم مسلمان‏زاده به دنیا می‏آیند و پاداش اینها همه به شما خواهد رسید ...» 

پس بیایید همه با آجرهایی که خداوند به ما داده قصری برای دنیا نسازیم بلکه پلکانی بسازیم به سوی او. بیایید همه دست به دست هم بدهیم و به سهم خود در نجات دنیا تلاش کنیم ..." 

نويسنده :سایت حوزه

منبع :پیام زن -> مرداد 1384،‌شماره 161

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 23:5  توسط مژگان ارجمند  | 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:11  توسط مژگان ارجمند  | 

یک نفر دنبال خدا میگشت، شنیده بود که خدا آن بالاهاست؛ پس هر شب از پله های آسمان بالا میرفت، ابرها را کنار میزد، چادر شب را می تکاند، ماه را بو میکرد و ستاره ها را زیرورو.

 او میگفت: خدا یه جایی همین جاهاست و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش، که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همۀ آسمان را گشت، اما نه تختی بود و نه کسی، نه ردپایی بود و نه نشانه ای میان ستاره ها؛ از آسمان دست کشید، از جستجوی آن آبی بیکران.

 آن وقت بود که نگاهش به زمین زیر پایش افتاد، زمین پهناور بود و عمیق پس فکر کرد، شاید خدا آنجاست. زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه، هر روز بیشتر از پیش پایین می رفت، خاک سرد بود و تاریک، و نهایت آن جز سیاهی چیز دیگه ای نبود،نه پایین بود و نه درآسمان. خدا را پیدا نکرد، اما هنوز کوهها، دریا ها و دشتها را نگشته بود، پس شروع به گشتن کرد؛

پشت کوه ها و قعر دریا ها را، وجب به وجب دشت و کویر را، میان قلوه سنگ ها، تک به تک قطره های آب را، اما خبری از خدا نبود، او از جستجو ناامید شد.

ناگهان نسیمی وزیدن گرفت، شاید نسیم فرشته ای بود، که به او گفت: خسته نباشید که خستگی مرگ است، هنوز وسعترین و زیباترین سرزمن را نگشته ای، سرزمین گمشده ای که نشانی اش را روی هیچ نقشه ای نیافته ای؛نسیم دور او گشت و گفت: اینجا که نامش تویی؛ و او تازه خودش را در سرزمین گمشده دید.

نسیم دریچۀ کوچکی را گشود، راه ورود تنها همین بود؛ و او پا بردلش نهاد و وارد شد، آری خدا آنجا بود و برعرش تکیه زده بود؛او تازه دانست عرشی که در پی اش بوده همین جاست، خانۀ دل.او فهمید در چشمانش خدا هست، در آسمان نیلی، در دشتهای وسیع، در دریاهای مواج، در ستاره های چشمک زن، همه جا و همیشه خدا با ماست........

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:53  توسط مژگان ارجمند  | 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…


دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:23  توسط مژگان ارجمند  | 

خدایا بگذار سلطنت تو بیاید و در وجود من سایه افکند

دیگر نمیخواهم سر قلب خویش با تو چانه بزنم

روح من همچون پیرزنی خسته است. حس کودکانه ی عجیبی

 دارد،هنوز همان دخترکی هستم که تا همه چیز مرتب نباشد نمی تواند

 بخوابد.          

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 20:15  توسط مژگان ارجمند  | 

خدایا ، اگر خوابم بیدارم کن و اگر خزانم ، بهارم کن . اگر در هزار توی شب گم شده ام ، جاده صبح را نشانم بده و اگر از تو دور مانده ام در نزدیکی دستان گرم خود مکانم بده !

خدایا ، اگر تو روبروی من ندرخشی ، هیچ یک از پنجره های جهان را باز نخواهم کرد و اگر تو به رویم لبخند نزنی ، شکوه ها و گلایه هایم  را آغاز نخواهم کرد.

خدایا ، از عقربه های ساعت گله دارم که زمان را با خود بردند و مرا میان زمین و آسمان بلاتکلیف گذاشتند . از روزگار گله دارم که هیچ گاه دست مرا به گرمی نفشرد و پیوسته مرا به سایه ها سپرد . از خودم گله دارم که هرگز پاهایم را به دوردستها نفرستادم و قلب فرسوده ام را زیر باران تند بهاری نشستم .

خدایا ، کاش حرف عاشقانه ای بودم و دهان به دهان می گشتم . کاش شاخه ای سرسبز بودم و پرنده های فقیر بر شانه ام می نشستند . کاش نرده ای بودم و مسافران خسته به من تکیه می دادند . کاش پشت پرده شب پنهان نمی شدم . کاش اینچنین و آنچنان نمی شدم . کاش وقتی باران می بارید به خیابان می رفتم تا ناخنهایم شکوفه بدهند .

خدایا ، این پوست را که تو را دوست دارد ، چگونه از خود جدا کنم ؟ اشکهایم را که تو در قطره قطره آن پیدایی ، چگونه در دستمالی کهنه بپیچم و در صندوق بگذارم ؟ غمهای مقدسم را که اصل و نصب آنها به تو می رسد ، چگونه از یاد ببرم ؟

خدایا ، امروز که پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن فرشتگان ندارم ، امیدم به توست . پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفتر های دیروزم را ورق بزنی ، دوستم داشته باش...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط مژگان ارجمند  | 

 

 

می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هصداباشم
می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند
بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند
شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند
اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!
منکر نخواهند شد
من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من! .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:54  توسط مژگان ارجمند  | 

گفتگو با خدا

در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو ميكنم خدا پرسيد پس تو مي خواي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم اگر وقت داريد، خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است پرسيدم: چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكيشان اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند وعجله دارند كه بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو ميكنند باز كودك شوند، اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند وبعد پولشان را از دست ميدهند تا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند! اينكه با اضطراب به آينده مينگرند و حال خويش را فراموش ميكنند. بنابراين: نه در حال زندگي ميكنند نه در آينده !اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند، و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستند ! دستهاي خدا دستهايم را گرفت مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان ولّي مي خواهي كدام درسهاي زندگي را آدميان بياموزند:گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشند! همه ي كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند  خودشان دوست داشته باشندبياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنندبياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول ميكشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم !بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند ، بلكه خود را نيز بايد ببخشندمن با خضوع گفتم از شما به خاطر اين گفتگو سپاس گذارم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به بندگانت بگوييد؟ خداوند لبخند زد و گفت:فقط اينكه بدانيد من اينجا هستم هميشه 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:32  توسط مژگان ارجمند  | 

بهش قول دادم حتی اگر دل بی قرارم در حسرت آرزویی بال بال می زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می زد باتمام وجودم بدون ذره ای تردید،اول بگم اجازه،خدایا تو اجازه میدی؟تو صلاح می دونی؟اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی شه؛می دونم آخه تو دوستم داری وهمیشه برام بهترین ها رو خواستی؛اعتراف می کنم.قول وعمل بهش مثل به زبون  آوردنش کار ساده ای نیست.واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم:من فقط یه بنده ام،چیزهایی هست که تو می دونی و من هیچ وقت نمی دونستم وشاید  هیچ  وقت هم نفهمم.اتفاقاتی می افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست.چشم های قاصر من قادر به دیدن اون  چه پشتش هست،نیست ؛دلایلی  مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمونه و اسراری  هست که شاید دونستنش ،فهمیدنش ،تو ظرف ادراک من نگنجد.اینو تو می دونی .پس واسه  لحظه  های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش.منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهرا همه چیز عذاب آور و دشوار باشه.

چقدر از بزرگواریت شرمنده ام که منو در تموم لحظه های ناشکریم،توی تموم لحظه های بی صبریم بامحبت تحملم کردی.نه تنبیهم کردی  نه حتی  ذره ای محبتت رو  از من دریغ کردی .توی تنهاترین لحظات  تنهاییم ،درست تو لحظه هایی که فکر می کردم هیچ کس نیست ،اون موقع که به این حس می رسیدم که چقدر تنهام،واسم نشونه می فرستادی که :من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات  همراهتم.من تنها بنده تو نبودم  اما تو تنها الهه ی من بودی.یه لحظه هم تنها رهام نکردی.تو تنهاترین  و محکم ترین قوت قلبم  هستی.تو طوفانهای  زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی.تو از من به من نزدیکتر بودی  .موندم که چطور گاهی اوقات چشم های غافلم ندیدت.اماتو هیچ وقت حتی لحظه ای منو ترک نکردی.روزهایی رسید که فکر کردم با من  قهری  تو حتی در همون لحظه ها  با همون فکر اشتباه که حتی  از به خاطر آوردنش شرمنده می شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی.منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ،اما دلم  به بزرگی بی حد تو  خوشه و پشتم به کمک های تو گرم.از تو سپاس گذارم که با بزرگواری همیشه کمکم  کردی.تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی.تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می کنه غصه هامو می شوره و دلشکستگیهامو  ترمیم می کنه؛چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست.هر وقت خواستم ببینمت  ،بی درنگ بامهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی که کنهکارم. حذفم نکردی.من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم وتو همیشه  بادست پر روانه ام کردی.هر وقت  صدات کردم طوری بهم جواب دادی که انگار مدتهاست  منتظرم بودی.هر وقت ندونسته از بی راه سر درآوردم خودت منو صدا کردی ،گاهی باتلنگر اتفاقات ساده  روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی.اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی بابزرگواری آبروم رو حفظ کردی.تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه  بنده.به من از صفات و ذاتت چیزهایی ببخش تاجسم خاکی  من به روح آسمونی حتی اگه شده یک سر سوزن نزدیک تر بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:31  توسط مژگان ارجمند  | 

ای نازنین خدای!

گمگشته ام توبودی و کردم چو دیده باز

دیدم به آسمان و زمین و به بام ودر

تابنده نور توست هرجاظهور توست

دیدم به هیچ نقطه تهی نیست جای تو

خوش می درخشد از همه سو جلوه های تو

ای مبدا وجود!

از کثرت ظهور نهان شد که کیستی

از هرچه ظاهر است تویی آشکارتر مستور نیستی

نزدیکتر ز من به منی دور نیستی

تو آشکاره ای .من زین میان گمم

کور ار نبیند این گنه آفتاب نیست

نقص از من است ورنه رخت را حجاب نیست

ای مهربان خدای!

در قلب من تبی است گدازان و دردناک

احساس می کنم که به کانون جان من

سوزنده آتشی است که سر می کشد به اوج

احساس می کنم عطشی مست و بی قرار

اندر فضای حستی من می دود چو موج

این سوز عشق توست-در من چوجان نهان

احساس می کنم درمان نسازد این تب من جز دوای تو

زائل نسازد این عطش الا لقای تو

ای نازنین خدای!

احساس می کنم خلئی در وجود خویش

کان را نمی برد ز میان جز پرستشت

ای مهربان خدای!

احساس می کنم که بود در سرشت من

سوزنده یک نیاز

داغ نیاز را نزداید ز سینه ام

جز لذت پرستش و جز نشئه ی وصال تو

مخموری مرا بجز این می علاج نیست

مطلب عیان بود-به بیان احتیاج نیست

ای نازنین خدای!

تو راز جان ومایه ی سرمستی منی

تو هستی منی

در عمق فکر وپرده ی جانم تویی،تویی

آرام دل فروغ روانم تویی،تویی

هرجانگاه می دود آنجانشان توست

روشنگر وجود رخ دلستان توست

                                                        سرود سحر-حجت الاسلام بهجتی شفق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:2  توسط مژگان ارجمند  |