|
پله پله تا ملاقات خدا
|
با هم نامه خلاصه شده فاطمه را میخوانیم با این امید که نور ایمان بیش از گذشته در دل دختران جوان ایرانی و غیر ایرانی جویای حقیقت بتابد.
"... یک سال پیش در مهمانی دخترانهای، ناخواسته توجه دختری را به خود جلب کردم، دختری که از حقیقت دور بود و ناآگاهانه تشنه فساد و فحشا. وی که 20 سال بیشتر نداشت همجنسبازی را آزاد میدانست و از عواقب آن بیمی نداشت.
بغض گلویم را گرفته بود. دلم میخواست ناپدید شوم. نمیتوانستم باور کنم که چطور با وجود حجابی که داشتم نتوانسته بودم ارزش واقعی خودم را نشان دهم.
کریستینا در خانوادهای بسیار ثروتمند و مذهبی به دنیا آمده بود، اما بر خلاف خانوادهاش توجهی به دین مسیحیت نداشت. وی با نیت پلید خود هر روز در مدرسه تعقیبم میکرد و مرا با حرفها و حرکاتش آزار میداد. تا اینکه یک روز به شدت گریه کردم و از خدا کمک خواستم. گریهام نه تنها برای خودم و ناراحتی روحیام و رفت و آمد او بود، بلکه به حال جامعه آمریکا و جوانان افسوس میخوردم.
از کودکی شعری میدانستم با این آهنگ که:
قرآن که کلام آسمانیست
روشنگر راه زندگانیست
قرآن که نشان دهد ره راست
برنامه زندگانی ماست
دو رکعتی نماز خواندم. میدانستم همان طور که در نماز من با خدا حرف میزنم، در قرآن نیز او با من سخن میگوید پس به قرآن رجوع کردم. آیه قرآن مرا بر آن داشت که به آن دختر کمک کنم. آیه دستور هدایت به دیگران را میداد. من که همیشه میترسیدم مبادا فسادهای آمریکا مرا در خود غرق کند، از خدا خواستم که بتوانم با فهم اندک خودم به کریستینا کمک کنم طوری که او نتواند بر من تأثیری بگذارد.ابتدا از طریق ایمیل شروع به ایجاد ارتباط با وی کردم اما او نه تنها حاضر نبود حرفهایم را گوش کند بلکه به دین نیز ناسزا میگفت طوری که مرا هم ناامیدتر از همیشه میکرد. اما چون قبلاً در جایی خوانده بودم «هر چند شخصی گناهکار باشد، در قلبش روزنهای از پاکی وجود دارد. بایستی آن را پیدا کرد و رشدش داد تا میوه دهد» پس روزها و روزها سعی کردم تا با آسانترین نصیحتها بتوانم قلب کریستینا را روشن کنم. پس از سه ماه و اندی که از طریق ایمیل با کریستینا در ارتباط بودم شاهد تغییراتی کوچک در وی شدم و فهمیدم که همه و همه حاصل دعاهای من و کمک پروردگار بوده است. آن شعله کوچک در اعماق دل تاریک او داشت روشن و روشنتر میشد.برای کریستینا داستان اسکندر مقدونی را تعریف کرده بودم. شخصی که سعی داشت دنیا را به سلطه خود در بیاورد. قصه این بود که روزی اسکندر[؟!] در بیابانی به ارتش خود دستور توقف داد و گفت هر کس سنگهای بیابان را بردارد پشیمان میشود و هر کس هم که برندارد باز پشیمان میشود. عدهای کمی سنگ برداشتند و عدهای برنداشتند. از صحرا که خارج شدند سنگها طلا شد. آنها که سنگ برداشته بودند پشیمان بودند که چرا بیشتر برنداشتهاند و آنهایی که سنگ نداشتند پشیمان بودند که چرا سنگها را جمع نکردهاند که اسکندر گفت دنیا همین است هر چه سود کنی کم کردهای و اگر هیچ نکنی پشیمان میشوی.
گویا این قصه خیلی روی کریستینا تأثیر گذاشته بود طوری که روز بعدش در مدرسه سخت متعجب و خوشحال شدم چون او گفت متوجه کارهای بدش شده و تصمیم دارد آنها را کنار بگذارد و من باید کمکش کنم که الکل را هم ترک کند. من هم گفتم کسی نیستم جز بنده خدا و او باید از پروردگار کمک بخواهد.چند روز بعد ایمیلی از او به دستم رسید که خانوادهاش از تغییر رفتار او بسیار خوشحال هستند و هر چند ترک آن اعمال برایش بسیار سخت و دشوار و کشنده است ولی او تصمیمش را گرفته است. من که خود شاهد رنج و تلاش کریستینا در ترک مواد مخدر بودم به او گفتم شعری از زبان خدا هست که:
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو نامه توبه را بنویس امضا کردنش با من
به کریستینا گفتم من به وسیله اطلاعاتم از قرآن و زندگی ائمه اطهار(ع) و کتابهای دینی کم کم توانستم به او کمک کنم. حتی سؤالهایی هم برای خودم پیش میآمد که با مطالعه آنها را برطرف میکردم.حرفهای کریستینا هم هرگز از یادم نمیرود که میگفت: «اسلام منطق است، قرآن منطق است، برای همین قابل قبول و قابل فهم بود ...» هر روز به وسیله ایمیل و با کلی تحقیق به سؤالات وی جواب میدادم، حتی وقتی دیدم علاقهمند به خواندن قرآن است برایش قرآنی با ترجمه انگلیسی گرفتم. او در آن زمان مشروب را هم ترک کرده بود. تا اینکه روزی او به من گفت: «میخواهم مسلمان شوم. فاطمه کمکم کن.» باورش غیر ممکن بود. اشکهایم سرازیر بود. طوفانی از عشق به اسلام بدنم را سرد کرده بود و مرا میلرزاند. سرگیجه داشتم. انگار در دنیا نبودم. احساس میکردم تمام سلولهای بدنم گریه میکنند؛ گریهای از عشق، از زیبایی ایمان. تمام سختیهای آن چند ماه برایم خاطرهای زیبا شد. در آن لحظه یکی از زیباترین و بزرگترین هدیهها را از خداوند گرفته بودم، خبر مسلمان شدن کریستینا. او که از گذشتهاش خجالت میکشید مخفیانه توسط یک روحانی قرآن خواندن را یاد گرفت تا کسی از گذشتهاش مطلع نشود. دوستی ما طوری بود که ابتدا حتی در مدرسه و خانواده کسی نمیدانست ما با هم دوست شدهایم. وقتی کریستینا مسلمان شد، بستنی دلخواهش را همراه با یک کارتپستال و کتاب «چرا و چگونه نماز میخوانیم» به زبان انگلیسی، به او هدیه دادم و برای اولین بار همدیگر را در آغوش گرفتیم. این در نظر من یک معجزه بود. او از نمازش غافل نمیشد و روز به روز آرامتر و نورانیتر میشد.یک روز در کتابخانه مدرسه با هم نماز خواندیم و او به من گفت در ظلمات بودم و به نور دعوت شدم.
پس از مدتی شروع به صحبت در مورد امامان کردم. از پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) و خانم فاطمه زهرا(س) برایش گفتم و از دیگر امامان. به او گفتم حضرت فاطمه باید الگوی ما مسلمانان باشد و او قبول کرد. حتی بعدها به من گفت که با شنیدن داستان ائمه آنها را باور میکند ولی نمیداند چرا دیگران مثل او با این داستانهای دینی و ائمه، ایمان نمیآورند.
بعد از مدتی کریستینا برای اولین بار با روسری و لباس پوشیده به دیدنم آمد. او حجاب را برگزیده بود. به خودش میبالید و همین امر مرا هم خوشحال میکرد. چون که بالاخره فهمیدم حجاب من توانسته روی او تأثیر بگذارد. او درک کرده بود که هیچ خوشی لذتبخشتر از عشق به خدا نیست و بقیه عشقها کاذب و فانی است. او هم قبول داشت که ما کاسههای کوچک خود را زیر آبشار الهی میگیریم ولی چون این آبشار بسیار قوی است و ما ناتوان از پر کردن کاسههایمان، لذا ائمه(ع) نعمت را در خود جمع میکنند و ما از آب آن آبشار توسط آنها که واسطه بین ما و خدا هستند سیراب میشویم.
... کریستینا به واسطه علاقهای که به فاطمه زهرا(س) پیدا کرده بود گفت که میخواهد اسمش را عوض کند. از من پرسید معنی اسمم چیست و من گفتم: «بریده از آتش» و او که شدیدا منقلب شده بود گفت میخواهد اسمش را بگذارد فاطمه. آن روز از خوشحالی دست مادرم را بوسیدم که چنین اسم زیبایی را برایم انتخاب کرده بود هر چند لایقش نبودم. کریستینا حتی در شناسنامه هم اسمش را به فاطمه تغییر داد و به من ثابت شد که دانه دل او میوه داده است.
تقریبا یک سالی از اول آشنایی ما میگذشت که کریستینا خبر بدی به من داد. او مدتها مبتلا به سرطان خون بود ولی خودش نمیدانست. یک دکتر و پرستار خصوصی در خانه از او مراقبت میکردند ولی میگفتند وی چند ماه بیشتر زنده نمیماند. خانواده فاطمه از اینکه دخترشان به واسطه من مسلمان شده بود روی خوشی به من نشان نمیدادند و من نمیتوانستم او را ببینم تا اینکه روز اول ماه محرم خبر دادند که فاطمه مرد. هر چند نمیدانم او را کجا دفن کردهاند اما خاطرهاش برای من زنده است
فاطمه نه تنها خودش رشد کرد بلکه باعث رشد من هم شد تا اینکه بعد از مدتی یک ایمیل از برادر سی و چند سالهاش به اسم مایک به دستم رسید:«... دلیل اینکه تصمیم گرفتم برای شما ایمیل بفرستم به خاطر خواهرم است. ابتدا از رفتار بد مادرم از شما معذرت میخواهم. از وقتی خواهرم مرده، او حال خوبی ندارد. شما کی هستید؟ از کجا آمدهاید؟ ائمه چه کسانی هستند؟ آنان فرشته هستند و یا انسان، شاید هم هر چیزی دیگر. در باره خانم فاطمه به من بگویید. او چه کسی است؟ من دارم گریه میکنم تا نشان دهم چقدر خوشحال هستم. خواهرم را به عنوان یک مسلمان در جایی که نمیخواست کسی از آن مطلع شود دفن کردیم. او میگفت فاطمه، فرشته نجات من است از طرف خدا. دیشب خوابش را دیدم. خوشحال بود. من صدایش کردم کریستینا و او گفت: "نام من فاطمه است، همان خانمی که دست مرا گرفت." او به من گفت شما روز قیامت از ائمه پاداش میگیرید و استحقاق نام خانم فاطمه زهرا را دارید. خواهرم گفت که ایمان بیاورم. وقتی بیدار شدم میلرزیدم ولی احساس خوبی داشتم.
وقتی زنده بود به من میگفت شما فرشته هستید هر چند شما به او التماس میکنید که به شما فرشته نگوید چون فرد کاملی نیستید و ناراحت میشوید.
... تصمیم گرفتهام که به میشیگان بروم و در آنجا دور از خانوادهام مسلمان شوم. شما یک نسل را تغییر دادید چون بعد از من همسر و بچههایم حتما مسلمان میشوند و نوههایم مسلمانزاده به دنیا میآیند و پاداش اینها همه به شما خواهد رسید ...»
پس بیایید همه با آجرهایی که خداوند به ما داده قصری برای دنیا نسازیم بلکه پلکانی بسازیم به سوی او. بیایید همه دست به دست هم بدهیم و به سهم خود در نجات دنیا تلاش کنیم ..."
نويسنده :سایت حوزه
منبع :پیام زن -> مرداد 1384،شماره 161
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟
یک نفر دنبال خدا میگشت، شنیده بود که خدا آن بالاهاست؛ پس هر شب از پله های آسمان بالا میرفت، ابرها را کنار میزد، چادر شب را می تکاند، ماه را بو میکرد و ستاره ها را زیرورو.
او میگفت: خدا یه جایی همین جاهاست و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش، که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همۀ آسمان را گشت، اما نه تختی بود و نه کسی، نه ردپایی بود و نه نشانه ای میان ستاره ها؛ از آسمان دست کشید، از جستجوی آن آبی بیکران.
آن وقت بود که نگاهش به زمین زیر پایش افتاد، زمین پهناور بود و عمیق پس فکر کرد، شاید خدا آنجاست. زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه، هر روز بیشتر از پیش پایین می رفت، خاک سرد بود و تاریک، و نهایت آن جز سیاهی چیز دیگه ای نبود،نه پایین بود و نه درآسمان. خدا را پیدا نکرد، اما هنوز کوهها، دریا ها و دشتها را نگشته بود، پس شروع به گشتن کرد؛
پشت کوه ها و قعر دریا ها را، وجب به وجب دشت و کویر را، میان قلوه سنگ ها، تک به تک قطره های آب را، اما خبری از خدا نبود، او از جستجو ناامید شد.
ناگهان نسیمی وزیدن گرفت، شاید نسیم فرشته ای بود، که به او گفت: خسته نباشید که خستگی مرگ است، هنوز وسعترین و زیباترین سرزمن را نگشته ای، سرزمین گمشده ای که نشانی اش را روی هیچ نقشه ای نیافته ای؛نسیم دور او گشت و گفت: اینجا که نامش تویی؛ و او تازه خودش را در سرزمین گمشده دید.
نسیم دریچۀ کوچکی را گشود، راه ورود تنها همین بود؛ و او پا بردلش نهاد و وارد شد، آری خدا آنجا بود و برعرش تکیه زده بود؛او تازه دانست عرشی که در پی اش بوده همین جاست، خانۀ دل.او فهمید در چشمانش خدا هست، در آسمان نیلی، در دشتهای وسیع، در دریاهای مواج، در ستاره های چشمک زن، همه جا و همیشه خدا با ماست........ 
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
خدایا بگذار سلطنت تو بیاید و در وجود من سایه افکند
دیگر نمیخواهم سر قلب خویش با تو چانه بزنم
روح من همچون پیرزنی خسته است. حس کودکانه ی عجیبی
دارد،هنوز همان دخترکی هستم که تا همه چیز مرتب نباشد نمی تواند
بخوابد.
خدایا ، اگر خوابم بیدارم کن و اگر خزانم ، بهارم کن . اگر در هزار توی شب گم شده ام ، جاده صبح را نشانم بده و اگر از تو دور مانده ام در نزدیکی دستان گرم خود مکانم بده !
خدایا ، اگر تو روبروی من ندرخشی ، هیچ یک از پنجره های جهان را باز نخواهم کرد و اگر تو به رویم لبخند نزنی ، شکوه ها و گلایه هایم را آغاز نخواهم کرد.
خدایا ، از عقربه های ساعت گله دارم که زمان را با خود بردند و مرا میان زمین و آسمان بلاتکلیف گذاشتند . از روزگار گله دارم که هیچ گاه دست مرا به گرمی نفشرد و پیوسته مرا به سایه ها سپرد . از خودم گله دارم که هرگز پاهایم را به دوردستها نفرستادم و قلب فرسوده ام را زیر باران تند بهاری نشستم .
خدایا ، کاش حرف عاشقانه ای بودم و دهان به دهان می گشتم . کاش شاخه ای سرسبز بودم و پرنده های فقیر بر شانه ام می نشستند . کاش نرده ای بودم و مسافران خسته به من تکیه می دادند . کاش پشت پرده شب پنهان نمی شدم . کاش اینچنین و آنچنان نمی شدم . کاش وقتی باران می بارید به خیابان می رفتم تا ناخنهایم شکوفه بدهند .
خدایا ، این پوست را که تو را دوست دارد ، چگونه از خود جدا کنم ؟ اشکهایم را که تو در قطره قطره آن پیدایی ، چگونه در دستمالی کهنه بپیچم و در صندوق بگذارم ؟ غمهای مقدسم را که اصل و نصب آنها به تو می رسد ، چگونه از یاد ببرم ؟
خدایا ، امروز که پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن فرشتگان ندارم ، امیدم به توست . پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفتر های دیروزم را ورق بزنی ، دوستم داشته باش...
می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هصداباشم
می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند
بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند
شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند
اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!
منکر نخواهند شد
من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من! .
گفتگو با خدا
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو ميكنم خدا پرسيد پس تو مي خواي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم اگر وقت داريد، خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است پرسيدم: چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكيشان اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند وعجله دارند كه بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو ميكنند باز كودك شوند، اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند وبعد پولشان را از دست ميدهند تا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند! اينكه با اضطراب به آينده مينگرند و حال خويش را فراموش ميكنند. بنابراين: نه در حال زندگي ميكنند نه در آينده !اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند، و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستند ! دستهاي خدا دستهايم را گرفت مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان ولّي مي خواهي كدام درسهاي زندگي را آدميان بياموزند:گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشند! همه ي كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشندبياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنندبياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول ميكشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم !بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند ، بلكه خود را نيز بايد ببخشندمن با خضوع گفتم از شما به خاطر اين گفتگو سپاس گذارم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به بندگانت بگوييد؟ خداوند لبخند زد و گفت:فقط اينكه بدانيد من اينجا هستم هميشه
بهش قول دادم حتی اگر دل بی قرارم در حسرت آرزویی بال بال می زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می زد باتمام وجودم بدون ذره ای تردید،اول بگم اجازه،خدایا تو اجازه میدی؟تو صلاح می دونی؟اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی شه؛می دونم آخه تو دوستم داری وهمیشه برام بهترین ها رو خواستی؛اعتراف می کنم.قول وعمل بهش مثل به زبون آوردنش کار ساده ای نیست.واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم:من فقط یه بنده ام،چیزهایی هست که تو می دونی و من هیچ وقت نمی دونستم وشاید هیچ وقت هم نفهمم.اتفاقاتی می افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست.چشم های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست،نیست ؛دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمونه و اسراری هست که شاید دونستنش ،فهمیدنش ،تو ظرف ادراک من نگنجد.اینو تو می دونی .پس واسه لحظه های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش.منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهرا همه چیز عذاب آور و دشوار باشه.
چقدر از بزرگواریت شرمنده ام که منو در تموم لحظه های ناشکریم،توی تموم لحظه های بی صبریم بامحبت تحملم کردی.نه تنبیهم کردی نه حتی ذره ای محبتت رو از من دریغ کردی .توی تنهاترین لحظات تنهاییم ،درست تو لحظه هایی که فکر می کردم هیچ کس نیست ،اون موقع که به این حس می رسیدم که چقدر تنهام،واسم نشونه می فرستادی که :من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات همراهتم.من تنها بنده تو نبودم اما تو تنها الهه ی من بودی.یه لحظه هم تنها رهام نکردی.تو تنهاترین و محکم ترین قوت قلبم هستی.تو طوفانهای زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی.تو از من به من نزدیکتر بودی .موندم که چطور گاهی اوقات چشم های غافلم ندیدت.اماتو هیچ وقت حتی لحظه ای منو ترک نکردی.روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی.منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ،اما دلم به بزرگی بی حد تو خوشه و پشتم به کمک های تو گرم.از تو سپاس گذارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی.تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی.تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می کنه غصه هامو می شوره و دلشکستگیهامو ترمیم می کنه؛چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست.هر وقت خواستم ببینمت ،بی درنگ بامهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی که کنهکارم. حذفم نکردی.من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم وتو همیشه بادست پر روانه ام کردی.هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی که انگار مدتهاست منتظرم بودی.هر وقت ندونسته از بی راه سر درآوردم خودت منو صدا کردی ،گاهی باتلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی.اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی بابزرگواری آبروم رو حفظ کردی.تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده.به من از صفات و ذاتت چیزهایی ببخش تاجسم خاکی من به روح آسمونی حتی اگه شده یک سر سوزن نزدیک تر بشه.
ای نازنین خدای!
گمگشته ام توبودی و کردم چو دیده باز
دیدم به آسمان و زمین و به بام ودر
تابنده نور توست هرجاظهور توست
دیدم به هیچ نقطه تهی نیست جای تو
خوش می درخشد از همه سو جلوه های تو
ای مبدا وجود!
از کثرت ظهور نهان شد که کیستی
از هرچه ظاهر است تویی آشکارتر مستور نیستی
نزدیکتر ز من به منی دور نیستی
تو آشکاره ای .من زین میان گمم
کور ار نبیند این گنه آفتاب نیست
نقص از من است ورنه رخت را حجاب نیست
ای مهربان خدای!
در قلب من تبی است گدازان و دردناک
احساس می کنم که به کانون جان من
سوزنده آتشی است که سر می کشد به اوج
احساس می کنم عطشی مست و بی قرار
اندر فضای حستی من می دود چو موج
این سوز عشق توست-در من چوجان نهان
احساس می کنم درمان نسازد این تب من جز دوای تو
زائل نسازد این عطش الا لقای تو
ای نازنین خدای!
احساس می کنم خلئی در وجود خویش
کان را نمی برد ز میان جز پرستشت
ای مهربان خدای!
احساس می کنم که بود در سرشت من
سوزنده یک نیاز
داغ نیاز را نزداید ز سینه ام
جز لذت پرستش و جز نشئه ی وصال تو
مخموری مرا بجز این می علاج نیست
مطلب عیان بود-به بیان احتیاج نیست
ای نازنین خدای!
تو راز جان ومایه ی سرمستی منی
تو هستی منی
در عمق فکر وپرده ی جانم تویی،تویی
آرام دل فروغ روانم تویی،تویی
هرجانگاه می دود آنجانشان توست
روشنگر وجود رخ دلستان توست
سرود سحر-حجت الاسلام بهجتی شفق